پسرمان عاشق دختری شد که در دوران شیرین نامزدی فهمیدند سرطان دارد و مریضی کوفتی اش تا جایی که نباید، پیش رفته است. درست نمیدانم عروسی کردند یا نه ولی یک بار عروس را دیدم آرام و مظلوم ولی از درون داغون، سکوت و خنده های الکی اش هم غم درونش را پنهان نکرد.
پسرمان عاشق شد، پای عشقش ماند، باید عروسی کرده باشند به گمانم، ولی ما دعوت نبودیم. هیچکس دعوت نبود. گفتند منتظریم عروسمان خوب شود یک عروسی برایش بگیریم از این سر شهر، تا آن سر شهر، ولی صبح امروز عروس رفته بود برای همیشه. نماند که لباس عروس را بر تن کند، یا حتی یادگاری برای طاها بگذارد. طاها هم حالا درست همین حالا، زنش را به آغوش سرد خاک می سپارد.
رفت و آمدهایمان فقط همان تعطیلات عید بود برای دید و بازدید، نوه ی عموی مادرجان، حالا عید امسال باید با لباس مشکی بروم خانه شان. سال قبل هم با لباس مشکی رفتم عموی مادرجان، پدربزرگ طاها فوت کرده بود. عین پدربزرگ خودم دوستش داشتم.
برای شادی روح تازه عروس خفته در خاک، فاتحه ای بفرستید :(