کلاس نهج البلاغه مان با دخترهای گروه مهندسی معماری همزمان است. نشسته بودم توی کلاس که نماینده شان خواست یکی از دخترها را اذیت کند بعد ولی شال نازنینش تخریب شد. دخترجان گفت: ببین خواستی بچه سید رو اذیت کنی خدا پاسخ داد.
وقتی کلاس تمام شد، پرسیدم سیدی؟ گفت من نه، مادرم.
گفتم به مادرت بگو منو هم وسط دعاهاش جا بده. درسته که اسممو نمیدونی ولی اگه به خدا بگه، خدا خودش میفهمه منظورش منم. قاطی نمیشه دعاها.... خندید گفت: چشم حتما.
بلکه سیدها برایمان پارتی بازی کنند و خدا حاجت دلمان را بدهد. اگر سیدی از این گوشه ها رد شد، بی زحمت دعا کند همانی بشود که ...
+ خدایا، همه مریض ها را شفا بده، معجزه ات را هم نشان ما.
+ خدای جانم، لطفا از همان ها که خودت میدانی. مرسی.
برچسب:
نویسنده: بهراد امیری