نمی شود با کسی حرف بزنم یا درد دل کنم، از اول هم بلد نبودم. بخاطر همین است که گاهی اینجا می نویسم ولی با این همه، باز هم خیلی حرف ها را سانسور شده در این صفحات جا میدهم.
درست زمانی که به تمام مغزم برای تمرکز نیاز دارم، ذهنم درگیر آینده و مسائل گنگ تر می شود. نمی دانم به چه چیز فکر می کنم ولی ذهنم لبالب پر است. مورچه ی توی مغزم هم که هی پایش لای چین خوردگی ها سر میخورد، درد این سر خوردن ها بیشتر از راه رفتن عادی اش است.
دوشنبه هفت نمره میان ترم فیزیک به پایانش میرسد و من هنوز هیچ غلطی نکردم.
دلم میخواهد خودم را از بالای یک آسمان خراش رها کنم. شاید آنجا از شدت ترس، تا وقتی که به زمین برسم، از دست فکر و خیال ها راحت شوم.
+ حواسم به کامنت های دلبرتان هست. دلخور نشوید اگر چند روزی بدون پاسخ مانده اند.
برچسب:
نویسنده: بهراد امیری