مادرجانمان داشت پشت سر همسرجانش حرف میزد. گفتم: مامان خیلی بی جنبه هستیا. یکم جنبتو ببر بالا آدم میترسه باهات شوخی کنه. بابا باهات شوخی کرد دیگه.
گفت: وقتی شوهر کردی حالتو می پرسم.
گفتم: شوهر کنم میام دوتایی پشت سر آقاهامون حرف بزنیم. یک زندگی ایده آل
خندید و ضربه ای پس کله ام نشاند و فرمود: زدی ضربتی، ضربتی نوش کن.
:)))
برادرم هم یاد خواستگار اولی ام افتاده بود و خاطراتش را با ذوق و شوق تعریف می کرد. آن موقع من 15 سالم بود و برادرم 12، با گریه آمد توی اتاق گفت: آبجی اومدن تو رو ببرن. به خدا بهم خونه بدن، ماشین بدن نمیذارم ببرنت... ولی امشب گفت: هم خونه میدم هم ماشین. فقط بیان ببرنت من راحت شم از دستت . ملت تغییر موضع داده اند :/
برچسب:
نویسنده: بهراد امیری