خرید بک لینک
image

مرا دردیست اندر جان
اگر گویم زبان سوزد
وگر پنهان کنم ترسم
که مغز استخوان سوزد

96.4.23

اینجـــا می نویسم لحظه هایم را، دلتنگی هایم را، گله هایی که هیچگاه به زبان اورده نمی شوند و مدام نوشته میشوند. چیزهایی که روزی ازارم میداده، خودم را، تو را، او را، همه را.
در اشفته ترین لحظات مرا ببینی ظاهرم ارام است، اما اینجا کلماتم فریاد است. اینجا مال من است.هر جور که دلم بخواهد می نویسم تا ارامم کند وقتی دردم میگیرد، وقتی بغض می کنم، وقتی میمیرم

اینجا پر از نغمـــه های بـــاران است

گفتند ننویس، رسوا میکند واژه تو را
گفتند نگو، کلامت شیدا میکند همه را
ولی مگر میشود؟
میشود امروز دلم تنگ باشد و هیچ با قلم سر دعوا نداشت؟
یا که شاید
زیر بار یک شعر خم نشود؟
اصلا دعوا سر چیست؟
که من دیوانه ام؟ مستم؟
که من چرا از هر چه هست رستم؟
دعوا سر چیست؟
سر این واژه های نفرینی من
یا این ایه های نحس اخر روز
گفتند ننویس تا نخوانند
تا ندانند
اما چرا؟
من با دلم یکرنگم
دلم تنگ میشود. روزگارم سرد است.
دلم فریاد کند
بیداد میشوم روی سرم
پس چرا نوشتن تلخ است؟
پس چرا گفتن درد است؟
پس چرا باید سکوت کرد؟
باید هیچ نگفن؟
باید واژه را پنهان کرد؟
من پیدا هستم
واژه هایم پیداتر
اشک نمیریزم هرگز
اما دلم فریاد اشک است
و شاید هم هویدا تر
دیر زمانیست
من و قلم و کاغذ
همخوابه شده ایم با هم
من فریاد میشوم
قلم میرقصد
و کاغذ میخواندش برای هر چشم محرمی
من بی تاب میشوم
قلم مینویسد
کاغذ حبس میکند
گفتند چیزی ننویس
همه چشم عالم میشود حریص
اما دلم ارام ندارد گویا
نمیتوان رامش کرد
دلتنگ است
بی تاب است
دیوانه است. مست است
بیچاره است

برچسب: نویسنده: بهراد امیری تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 18:28

صفحه بندی